حسن حسن زاده آملى
242
هزار و يك كلمه (فارسى)
بالفعل داراست و نواقص را هيچگاه دارا نخواهد بود . 19 ) « و لا يوصف بشيء من الأجزاء ، و لا بالجوارح و الأعضاء » . يكى از مطالب مسلمه كه هر كسى تصديق مىكند اين است كه كلّ محتاج به جزء است امّا جزء محتاج به كلّ نيست ؛ مثلا آجر و آهك و گچ و خشت اجزاى خانه است ، خانه به اينها محتاج است امّا آجر به خانه محتاج نيست و همچنين آهك و خشت يا پلو محتاج است به برنج و باقلا و روغن و ادويه و شبت و زعفران و زيره و غيره ، اگر يكى از اينها نباشد كار لنگ است ، اما خود اين اجزاء به هم احتياج ندارند برنج باشد بىروغن باز برنج است ، و روغن بىبرنج باز روغن است . و واجب الوجود حقيقى بايد هيچ جزء نداشته باشد ؛ زيرا كه اگر جزء داشت محتاج به جزء خود است ، همانطور كه خانه محتاج به آجر است ، و البته واجب محتاج نيست . و به طور كلى اگر واجب الوجود چشم داشته باشد در ديدن محتاج به چشم است ، و اگر گوش داشته باشد محتاج به گوش است ، و اگر دست داشته باشد محتاج است ، و هكذا ساير اعضا ؛ پس نه چشم دارد و نه گوش تا احتياج نداشته باشد . اين معنى را حتى طبيعيين نيز ملتفت شدهاند ؛ زيرا كه مىگويند : جوهر فرد يعنى اتم و ملكول و ذرات و جراثيم قديم هستند بدون خالق ، و تمام موجودات ديگر حادثند ؛ زيرا كه مركّبند از اين اجزا . و حقيقت اين است كه جزء لايتجزّا غلط است ، همان ذراتى كه تصور مىشود باز اجزا دارند ، و اگر بنا بشود كه اين اجزا طول و عرض داشته باشند قابل نصف شدنند اگر چه ما آلتى براى تنصيف آنها نداشته باشيم ، و اگر طول و عرض نداشته باشند چطور وقتى به هم منضمّ گرديدند از آنها طول و عرض پيدا شد ؟ و علاوه بر اين ، اين سخن از جاى ديگر نيز باطل است ؛ زيرا كه اينطور كه مىگويند در فضاى عالم يك عدّه ذرّههايى پراكنده هستند كه به واسطه طبيعت جاذبيّت به يكديگر پيوسته مىشوند ، يا به بخت و اتّفاق مصادمه واقع مىشود ، و از تركيب اين ذرّات - چنان كه در مقابل خورشيد در خانه تاريك مىبينيم - يك جسم بزرگى پيدا شود مثل خورشيد و زمين ، و اتفاق بيفتد كه مقدارى از آن مرتفع شود به خودى خود مثل